✘ بهشــــتی به وسعت قلــ❤ــب شما ✘

 


من از عهد آدم تو را دوســت دارمــ

از آغاز عالــم تو را دوســت دارمــ

 

چه شب‌ها من و آسمــان تا دم صبحـ

سرودیم نم‌نم، تو را دوســـت دارمــ

 

نه خطی، نه خالی! نه خـواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوســت دارمـ

 

سلامـی صمیمـــی‌تر از غم ندیدمـــ

به اندازه‌ی غم تو را دوســـت دارمـــ

 

بــــیــا تا صــدا از دل سنـــــــگ خــیزد

بگــوییم با هم: تو را دوســت دارمــ

 

جـهان یک دهــــان شــد هــــم‌آواز بــا مــا

تو را دوســت دارمـ، تو را دوســت دارمـ

 

پ.ن: لینک تکونی کردمـ بی معرفتا حذف شدنـــ

راستی این شعرو به پیشنهاد یکی از دوستانم (سحر) گذاشتمـــ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط ✿مریــــ❤ـــم✿ Çömmêñţ


این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده وصمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد:

... با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای بغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بی کران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگر بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این، نه آن... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط ✿مریــــ❤ـــم✿ Çömmêñţ


درد های من جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکاوه نیستند

 تا به رشته سخن در آورم

 نعره نیستند

تا زنای درد جان بر آورم

 درد های من نگفتنی

 درد های من نهفتنی است

درد های من

گر چه مثل درد های مردم زمانه نیست

 درد مردم زمانه است

 مردمی که چین پوستینشان

 مردمی که رنگ روی آستینشان

 مردمی که نامهایشان

 جلد کهنه شناسنامه هایشان

 درد می کند

 من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

 شانه های خسته غرور من

 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

 کتف گریه های بی بهانه ام

 بازوان حس شاعرانه ام

 زخم خورده است

 درد های پوستی کجا ؟

 درد دوستی کجا ؟

 این سماجت عجیب

پا فشاری شگفت درد هاست

 درد های آشنا

درد های بومی غریب

 درد های خانگی

 دردهای کهنه لجوج

 اولین قلم‌

 حرف حرف درد را

 در دلم نوشته است

 دست سرنوشت

 خون درد را باگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

درد رنگ و بوی غنچه دل است

 پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟‌

 دفتر مرا دست درد می زند ورق

 شعر تازه مرا درد گفته است

 درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟

 درد حرف نیست

درد نام دیگرمن است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ✿مریــــ❤ـــم✿ Çömmêñţ


پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پاد شاه قصه ها                                  

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های بر جش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور


:ادامـــه حرفامـــــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ.... :
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ✿مریــــ❤ـــم✿ Çömmêñţ




Design By : Pars Skin